شب مهتاب بی تو نه قراری ست

نه نای آنکه قدم از قدم بردارم

تا این سر پر سودا را 

به تلالو نور ماه به دریا برسانم

 

نفس از کام این هوای مه آلود می گیرم

چشم به شبنم های سریده بر قامت گل ها 

در سحرگاه تنهایی 

میان من و ماه می دوزم

 

پرده پنجره را می کشم و

به انتظار خواهم ماند طلوع فردا را

چشم در چشم افق

و بوی شالی را عوض خرمن موهایت

در بستر سبز این دیار می بویم

 

 

چه شب ها چه سحرها 

که قلم و تکه ای کاغذ بود وخیال 

و تویی  که بر سفره دل سطرها می گرییدم

در حالی که گل بوسه می بایست

از گونه هایت می چیدم

 

 

بپر ای خیال پرواز کن 

آهنگ سفر را ساز کن

بگذر از میان ابر ها و برسان خود را

به دیار کسی که هر لحظه و هر جا

به وصالش می سوزم

 

 

خانه رویایی بود اگر تو هم با من

پشت این پنجره نظاره گر 

کوه های بلند فراسو

رقص شالی های دشت 

با نغمه باد بهاری بودی

هر دو باهم گوش 

به عاشقانه های مرغان سحر می دادیم

 

 

چه می شد که بهار جوانی را 

با بهار طبیعت می گذراندیم

چه می شد که زلف ها را 

به هم می تابیدیم

 

 

چه می شد که نور ماه را 

در خانه دل میهمانی می دادیم

چه می شد هرگز این عمر را 

به حسرت فردا نمی دادیم

 

 

چه می شد با هم می بودیم

چه می شد که با هم می بودیم

 

 

منصور احمد@maahomeeh

Hamburg-Deutschland

12.04.2018

+ نوشته شده در  بیست و سوم شهریور ۱۳۹۸ساعت   توسط آقای خاص  |