درخت به ، رویش گلبرگ ها..

نم نم باران شد از گوهر ابر ها..

باد وزیدن گرفت ، بید ره رقص ها..

چلچله آواز کرد در پهنه ی دشت ها..

جویباران عزم کرده سوی رود ها..

باغ پر از گل نمود،معجزه ی رنگ ها..

مطرب به وقت بهار شاد کند نغمه ها..

مرغک نالان سحر برده ز یاد غصه ها..

ترنم شبنم صبح در خلقت برگ ها..

هوش ز سر می برد منظره ی کوه ها..

رسیده به لطف خدا ، پس از ماه ها..

هدیه ی گردش روزگار،بهترین فصل ها..

                                     

                            بهار یک هزار و سیصد و نود و دو خورشیدی

                                               (آقای خاص)


پ.ن:عکس از درخت به حیاط کوچک مکانی ست که من در آن دمی می آسایم و در تنهایی های خویش غلت میزنم..

عکس :از mr. khas


+ نوشته شده در  بیست و دوم فروردین ۱۳۹۲ساعت   توسط آقای خاص  | 

 آب پریا..

چه اندوهگین شدید..؟
از دست آدمای بی پروای سخت
دست به دامون
عاقبت ریزش اشک ها شدید..
تو قدیما بهارون
خنده و قهقهاتون
مهمون خونه ها بود..
با گذر باد و نسیم
دست شما
هدیه رسون خدا جون
به دشت و صحراها بود..
شکوفه و جوونه
رنگین کمونه پشت خونه...
نشونه بود واس باغبون
از خوشی زمونه..
آب پریای مهربون
شرمندتون،شرمندتون
از گریه ی آکنده رو چشاتون...
حالا با ما قهر شدید
از وقتی ما بد شدیم..
شما که از پیش ما رفتید
همهمون فکر نابودی دنیا شدیم..
دیوا که جون گرفتن
خیلیا که از حیا رو گرفتن..
مهربونی از دلها رفت
آب پریا از یاد مردما رفت
دنیا پر از بلا شد..
مال آدم بد بدا شد..
جنگل و کوه و دریا
شدن اسیر غم ها..
رمه و دشت و صحرا
بی صفا شد بی صفا..
آی مهربونایی که آدم موندید..
دیو نشدید ، بارتونو نبستید
از پیشمون نرفتید..
بیاین یه کاری کنیم
آب پریا رو شاد کنیم
نجات بدیم دنیا رو
از چنگ دیو ترس و وحشت
با همت و با غیرت..
دوباره برگردن آب پریا
جاری بشه چشمه ها
پرنده ها آواز کنن..
مردم تو کوچه و خیابون
برای شادیاشون
پا بکوبن ساز کنن..
آب پریای مهربون
هنوز یه عده هستند
غصه تونو می خورن..
شما رو باز دوباره
تو یاد مردما میارن..
شما رو باز دوباره
به دنیاشون میارن..


                        (آقای خاص)

      


برچسب‌ها: سریدن در مه
+ نوشته شده در  نوزدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت   توسط آقای خاص  | 

به لعنتی دوست داشتنی..

به سرزمین دوردست می روی ، اما خسته و بی رمق به بخت بد تن در می دهی و در انبوه خلق اله غرق می شوی ، در شهری که به هوای دیدن یار رفته ای تنها قدم می زنی و کام پشت کام..ناگاه در می یابی که راهت باز به همان جای همیشگی یعنی کناره ی دریای سرزمین شمالی ختم شده و رو به افق دریا ایستادی و در هم و برهم در ژرفای افکارت عمیق شده ای..

جالب است عزیزه برادر اخیرن دوباری ست که بی هوا و بی برنامه همزمان مسیرمان به کناره ی دریا افتاد ، بی آنکه حتی پیامی برای قرار با هم گذاشته باشیم و جالب تر اینکه دیگر ظاهرن نیازی به قرار گذاشتن نیست و این بی قراری ها خود قراری شده است و ما را برای کام های لعنتی مان به کناره ی دریا می کشاند...

                                                                                                                   با احترام

 به بزرگ عزیز..

بگذار تا بگذرد این روزهای سخت کسالت بار سخت طولانی..و دست از طلب بر مدار که قرار پس از بی قراری ست... و می دانم که مدت زمانی کوتاه نمی پاید که دنیا و ایام به کام خواهد شد و تو را آن لحظه متصور می شوم که در کنار محبوبت نشسته ای و لبخند به لب چای روی میز صبحانه را شیرین می کنی و شیرین کام خواهی بود و زندگی خوش را نوش خواهی کرد.. 

                                                                                                                    با احترام      

+ نوشته شده در  هفدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت   توسط آقای خاص  | 

به دستان لرزان و..

به داستان غم انگیزی که رقم خورد آنسوی دیر سکوت..

گفته بودی که با رویش اقاقی ها می آیی..!

سیر سکوت درهم شکستنی ست..

کافی ست در وقت بهار ترانه بخوانی..

اما من اینجا چه می کنم..؟

باز که تنها آمدم دریا

و تنها یاد توست در ذهن من باقی..

اصلن لعنت به همه ثانیه ها که بی تو گذشت و می گذرد..

باز از کدام کور سوی این دنیا

برای ساختن خانه عشق

خشت بهانه می ذاری..

سادگی های من هیچ 

سلامم بده که صبوری ها از یاد رفتنی ست..

مرامی بگذار و مگذر

جانی دوباره من مرده را بده به لبخندی...

خیر است..!

خیر است..!

اینبار نیز فدای سرت ، 

بار دگر در خود می روم فرو...

تا بهاری که تو بیایی و تو باشی و تو باشی و تو باشی..


                                                  (آقای خاص )


برچسب‌ها: از تو گفتن
+ نوشته شده در  دهم فروردین ۱۳۹۲ساعت   توسط آقای خاص  |