به دستان لرزان و..
به داستان غم انگیزی که رقم خورد آنسوی دیر سکوت..
گفته بودی که با رویش اقاقی ها می آیی..!
سیر سکوت درهم شکستنی ست..
کافی ست در وقت بهار ترانه بخوانی..
اما من اینجا چه می کنم..؟
باز که تنها آمدم دریا
و تنها یاد توست در ذهن من باقی..
اصلن لعنت به همه ثانیه ها که بی تو گذشت و می گذرد..
باز از کدام کور سوی این دنیا
برای ساختن خانه عشق
خشت بهانه می ذاری..
سادگی های من هیچ
سلامم بده که صبوری ها از یاد رفتنی ست..
مرامی بگذار و مگذر
جانی دوباره من مرده را بده به لبخندی...
خیر است..!
خیر است..!
اینبار نیز فدای سرت ،
بار دگر در خود می روم فرو...
تا بهاری که تو بیایی و تو باشی و تو باشی و تو باشی..
(آقای خاص )