یاد روزگار شیرین
خاطرات نمکین
روزها و ماه ها و سال ها گذشت آن روز ها امروز از این فاصله دور حقیقتا حسرت انگیز و البته گاهی هم خنده آور به نظر میاد. روز و شب ها می گذشت مهم نبود چطور اما می گذشت یا در امتداد خیابان ها کش می آمد با پای پیاده یا سر از ساحلی خسته جان تر از خودمان یا هیجان انگیز تر در در مسیر جاده هایی بی هدف فقط برای رفتن و رفتن و رفتن
امروز ملال آور تر و وحشتناک تر از آنچه می پنداشتم شده رفیق روزگار گرد سپیدی به سر و صورتمان که ریخت هیچ ، بخشش وقتی دمی هم کلامی و همراهی در یک مسیر را از ما نیز دریغ کرد
راستش هیچ بنی بشری از آن روزگار غیر از کودکی که جگر گوشه ام شده پا به دنیای من نگذاشته همان ها که بوده اند هستند رفتگان رفتنتند ولی من سال هاست دور مانده از خویشم که بودم
گفتنی ها کم نیست خواستم بگویمت بودن خیلی ها مهم هست اگرچه گفته کابلی ها بود و باش زیاد است
14.01.1402
Hamburg