به لعنتی دوست داشتنی..
به سرزمین دوردست می روی ، اما خسته و بی رمق به بخت بد تن در می دهی و در انبوه خلق اله غرق می شوی ، در شهری که به هوای دیدن یار رفته ای تنها قدم می زنی و کام پشت کام..ناگاه در می یابی که راهت باز به همان جای همیشگی یعنی کناره ی دریای سرزمین شمالی ختم شده و رو به افق دریا ایستادی و در هم و برهم در ژرفای افکارت عمیق شده ای..
جالب است عزیزه برادر اخیرن دوباری ست که بی هوا و بی برنامه همزمان مسیرمان به کناره ی دریا افتاد ، بی آنکه حتی پیامی برای قرار با هم گذاشته باشیم و جالب تر اینکه دیگر ظاهرن نیازی به قرار گذاشتن نیست و این بی قراری ها خود قراری شده است و ما را برای کام های لعنتی مان به کناره ی دریا می کشاند...
با احترام
به بزرگ عزیز..
بگذار تا بگذرد این روزهای سخت کسالت بار سخت طولانی..و دست از طلب بر مدار که قرار پس از بی قراری ست... و می دانم که مدت زمانی کوتاه نمی پاید که دنیا و ایام به کام خواهد شد و تو را آن لحظه متصور می شوم که در کنار محبوبت نشسته ای و لبخند به لب چای روی میز صبحانه را شیرین می کنی و شیرین کام خواهی بود و زندگی خوش را نوش خواهی کرد..
با احترام