یادت بخیر استاد خوشنواز ، من کودکی و نوجوانی ام را با نوای ساز دلنشین تو سر کردم آن وقت هایی که همیشه فضای منزل ما را با موسیقی خود طنین انداز می کردی و من سرشار از شور و شوق گوش می کردم و دل می سپردم و لذت می بردم..شاد می نواختی و به وجد می آمدم و وقتی که غم انگیز ساز می کردی ، انگار حزن تمام اتفاقات ناگواری را که برای بشریت گذشته بود را بر نتهای سازت جاری می کردی و هزار هزار نگفته را تنها به زبان آهنگ فریاد می کردی و اشک نیز بی اختیار بر چشمان من حلقه می بست...من عمیق می شدم ، دو کف دست را زیر چانه می بردم و چشم می دوختم به صحنه ی بی بدیل ارتعاش تارهای سازی که در آن رازها نهفته بود و تو چه زیبا می دانستی که کجا و برای که آنهمه را فاش کنی. نغمه پس از نغمه می نواختی و سرمست می کردی قناری خوشخوان خانه را که فقط به نوای ساز تو آواز می کرد...روح را به اسارت می کشاند پرده های سازت و در می آمیخت در جان ودل ...از تو همیشه خاطرات شیرین و غم انگیزت در ذهن من باقی ست و تا همیشه خواهد ماند.از خاطره ی اندوهبار روزی که ساز زیبا و رفیق همیشگی ات همان دلبرکت را که میراثی از سالهای دور برایت مانده بود را ناجوانمردانه روبودند و یا خاطرات شیرین محفل های بیادماندنی و کنسرت های مختلف که  با پدر همراه تو بودیم و اما امروز سالهاست که تو پر گشوده ای از میان ما و من جوانی را سپری می کنم و به خواست پدر دست به ساز شده ام ، همان شنونده ای که سالها به جبر پدر هیچ سازی نیاموخته بود امروز اذن یافت که بیاموزد تا گذران روزهای سخت هجران و فراق یارش را به نغمه های همان سازی که تو می نواختی قابل تحمل تر نماید...
من رو به ساز آوردم ، می دانم که دیر است و استاد نیست که چندی از آن نغمه های غم انگیز را برای این روزهای درد فراق را به من بیاموزد...آری این روزها برای التیام این زخمه های روزگار انتظار رو به ساز آوردم و جایت استاد خالیست که بیاموزی که چگونه می توان دریای آلام  و درد را ساز کرد و سکوت را به نغمه در آورد.چگونه می توان کوله باری از رنج که به سنگینی کوه بر دوش می کشم را لا به لای نت ها و پرده های ساز محبوس سازم و هر نغمه را به رازی از هزاران هزار ناگفته تبدیل کنم...افسوس افسوس...

استاد خوشنواز روحت شاد و یادت گرامی


پ . ن : دو زلفانت بود تار ربابم...


برچسب‌ها: سریدن در مه
+ نوشته شده در  هجدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت   توسط آقای خاص  |