رفیق جانم
جاده را یادت هست
چه بی تابانه در هوایی که نفس گیر بود
و آسمانش سرخ
رو به مقصد کش می آمد؟
هنگامه جدایی
تلخ بود به سان اسماعیلی
که به قربانگاه می رفت
بی آنکه در قربانگاه
برایش معجزی آید
روح ماند و تن رفت
وطن ماند و دل کند
سکوتی در آمیخت به بغض
دل ما و دوستان دیگر شکست
.
.