روزی پا به دنیا میذاری و همه دورت می چرخند و می خندند...تا مدت ها تر و خشک میشی  همه لی لی به لات می زارن با اولین لبخند که می زنی انگار که دنیا رو به همه دادی کم کم شیرین کاری یاد می گیری  ، وای که دیگه چه قند و نباتی شدی واسه همه..باز میگزره و میگزره تا اینکه زبون باز می کنی چهار تا کلمه عده بده می کنی بی اینکه بدونی حروف چیه واژه چیه فقط انگار داری ادای بزرگاتو در میاری اونها هم چه کیفی می کنن..!..هنوز خیلی کوچولویی می خوای سعی کنی دست و پا بزنی بری اینور و اونور بابا مامانتم تلاش می کنند تا دستات رو بگیرند و به تو راه رفتنو یادت بدن و تو هم دیر یا زود اول یاد میگیری رو پاهات وایسی و کم کم شروع می کنی مسافت آغوش مامانو باباتو راه میری و اولین باره راه رفتنت اتفاق می افته و اونجایی که برای بار اول راه میوفتی برای همیشه تو ذهن مامانو بابا میمونه .(شاید زیاد شنیدی که بابا مامانت از کجا راه افتادنت رو تعریف کنن...نه..؟) کم کم مامانت میخواد تو رو از شیر بگیره و نمی دونه که چطوری تو رو می تونه بعد از دو سال آزگار از محبوبت جدا کنه تا دیگه دهنت بوی شیر نده..حالا دیگه بابا مامان گفتنو یاد گرفتی ، احیاناً سر بغلی هم شدی..بهانه گیری رو یاد گرفتی گاهی الکی جیغ میزنی یا که گریه هم می کنی...به به بزرگتر شدی و می خوان از کهنه هم بگیرنت و تو هم شروع میکنی گند زدن به زندگی بنده خداها... حالا باید تا چند وقت هی یکی مچل تمییز کاری کثافت کاری های تو بشه خب البته اشکال نداره میگن بچه ای دیگه...اما انصافاً وقتهایی که معصومانه خوابیدی چهره مامان بابات دیدنیه وقتی با ذوق و شوق دارن به تو نگاه می کنن.. با توانایی محدودشون یه دنیا آرزو برات دارن اما خب حاضرن از گلوی خودشون بگیرن تو بخوری از خودشون بگذرن تا تو خوب بپوشی ، همه چیز برات فراهم باشه...با گذشت زمان از نوزادی و شیر خوارگی پا به دوران خردسالی می زاری فعل خواستنو رو یاد گرفتی اینو می خوام اونو می خوام می کنی...دایره کلماتت وسیع شده به حرف اومدی سوال میپرسی و سرشار از ندانسته هایی که شاید اصلاً دونستنش برای سن و سالت مناسب نباشه...مثلاً میپرسی خدا چیه ؟ یا اینکه بچه چه جوری به دنیا میاد..؟ و جوابت اینکه بزرگ شدی میفهمی....تو منتظر میمونی تا هرچه زودتر بزرگ بشی و چه زود هم بزرگ میشی میری مدرسه میری تو جمعی غیر از خانواده ، میری که درس بخونی حالا  بابا که نه چون زیاد حوصله نداره مامان باید تو خونه به درسات برسه برات دیکته شب بگه صبح به صبح موهاتو شونه کنه لباس تنت کنه بفرستت مدرسه هیچ وقت شاید نمی فهمیدی که چه لذتی داره از این کار میبره .. کلاس اول ، دوم ، سوم و آموختن و آموختن انگار تو این مدت علاقه مند به یه کارهایی هم شدی نقاشی می کنی با هنر آشنا شدی ورزش دوست شدی و حتماً تیم مورد علاقه ات رو هم پیدا کردی یا اینکه مثلاً مامانت تو رو برده باشگاه کاراته تا دفاع شخصی رو به معنای واقعی یاد بگیری بابا هم که سخت کار می کنه..دیگر به حساب خودت انقدر بزرگ شدی که با هم سن و سالات تو کوچه بازی کنی هی کفش پاره می کنی و پدر بابای بیچارتو در آوردی ماشاله رشدتم که مثه سرعت بنزه ، تند تند باید واست لباس نو بخرن..عید به عید هم که کلاً نو نوار میشی آخه تو این سن سال دلت فقط به همین چیزا خوشه...به کلاس چهارم و پنجم میرسی سری تو سرا میشی تو هم سن و سالات ..دور بریات ازت میپرسن آینده می خوای چیکاره شی و تو هم کم کم با مفهوم ساختن آینده آشنا میشی ، از کودکی با تمام کردن دوران تحصیلات ابتدایی در میای کم کم بهت میگن نوجون گاهی بعد درس میری دکون بابات یا آشنا ها تا بیشتر تو جامعه باشی..حالا یاد گرفتی که بیشتر بیرون از خونه باشی البته تا زمانهایی که بابا مامانت بهت اجازه دادن و اما وای اگه بیرون باشی و دیر تر بیای خونه دیگه واویلاست اونها از غصه انگار خدایی نکرده دق کردن...اما انگار اونها دارن برات احساس خطر بیشتری می کنن تا مواظبت باشن.و تو شاید بدون اینکه از حال و روز اونها خبر داشته باشی فکر میکنی دارن زیاد بهت گیر میدن..نه اینطور نیست فقط اونها برات نگرانن و حق هم دارن...دیگه حالا نوجونی باید بد و خوب رو تشخیص بدی دیگه پشت لبات مو سبز شده ..رو پیشونیو صورتت پر شده از جوش هایی که بهش می گن غرور جوانی واقعاً هم که گاهی وقت ها غرور داری و سر کشی رو هم تا حدودی یاد گرفتی دنبال هوییت خودت میگردی می خوای کم کم خودت رو بزرگ نشون بدی البته که بزرگ شدی و این طبیعیه اما مطمئن باش که پخی نیستی و فقط داری تو سن بلوغ سیر می کنی و دچار توهمات بودی و این خانواده بودن که فقط تحملت می کردن شاید تو اون روزها قهر کردن و درگیر شدن با اونهارو هم یاد گرفتی..درسته..؟ بعد چند وقت آروم میشی آخه دیگه بالغ شدی به لحاظ جسمی. وارد مقطعی میشی که دیگه باید تصمیمهای جدی بگیری تو این مقطع بابا و مامان خیلی نگران انتخاب تو برای پیدا کردن دوست خوب هستن ولی ممکنه تو اشتباه کنی و راه تو اشتباه بری و اونها همیشه غصه بخورن اما اونها تو رو به دست خدا می سپرن و همیشه برات دعا می کنن...تو اوقاتتو با درس و کلاس و شاید انواع باشگاه یا سرگرمی های دیگه پر می کنی وهمیشه دلت می خواد که ازت حمایت بشه دنبال تحسین و کارهای افتخار آمیز میری که ممکنه درس باشه ممکنه ورزش ،هنر یا کارباشه بابا و مامان هم پشت تمام اتفاقات خوب زندگیت هستن..حالا خیلی سال از به دنیا اومدنت گذشته سالهای زیادی رو برات جشن تولد گرفتن و شمع سالهای زیادی رو فوت کردی و جوان شدی و رعنا باید خودت رو برای کنکور آماده کنی آخه خیلی دلت می خواد بری دانشگاه و ادامه تحصیل بدی و این خیلی تصمیم بزرگ و خوبیه و مامان و بابات هم راضی هستن اما دل تو دلشون نیست با خودشون میگن یعنی کجا قبول میشی یعنی باید ازت دور شن ممکنه که تو تنها بشی اما چاره ای نیست تو اونقدر بزرگ شدی از نظر همه که شاید تو تنهایی به زندگیت بتونی ادامه بدی...و تو هم یه جای دور دانشگاه قبول میشی و اشک های بابا و مامانتو می بینی که دو تا معنی میده یکی اینکه خیلی خوشحالن و یکی اینکه ناراحتن  چون باید از تو جدا شن و تو به تنهایی باید بیشتر مواظب خودت باشی...نگران خورد و خوراکتن ، لباس های نشسته ای که از اون به بعد خودت باید زحمت شستنش رو بکشی ووووو هزاران چیز دیگه که اونها برات نگران میشن شاید از همه مهمتر اینکه تو اون سالها نکنه خدایی نکرده تو از راه بدر بشی...اما باز هم تو رو می سپرن به دست خدا...و تو میری برای طلب فیض علم به اصطلاح و فقط خدا می دونه که ازت چی در میاد بعد دانشگاه..با وارد شدن به دانشگاه یک ترم شاید هر و از بر تشخیص ندی اما یواش یواش چشم و گوشت وا میشه تازه  می فهمی که افتادی وسط یه جمع مختلط پسر و دخترو طپش قلب پیدا می کنی و هوایی میشی و دور ورت میداره تازه می خوای بفهمی که عشخ چیه..؟روزهای سیاه و سفیدی رو تو دوران دانشجویی تجربه میکنی....گرسنگی ، بی خوابی شبای امتحان ، استرس نمره ووووو....اما تو این مدت ها چشم های مامان و بابا هم همیشه به در دوخته که کی پایان ترمات میرسه تا بری خونه و یک دل سیر بیبننت...شاید اونموقع یه لقمه خوش از گلوشون پایین بره چون تو کنارشونی..بابات هی برات تعریف میکنه که وقتی نبودی همیشه مامانت سر سفره بهش می گفته که یعنی الان بچم چی داره میخوره...؟شاید تو اون لحظه اشک تو چشای مامانت بوده که قل قل میرخته رو گونه هاش....تو الان دیگه یه جووون تحصیل کرده به حساب میای مدت ها هم دیگه از درست گذشته به قولی شاید زیر سرت هم بلند شده باشه ، کم کم بابا و مامان آرزو دارن سرو سامونت بدن و یه آستینی برات بالا بزنن شاید اگه باهات در مورد این قضیه صحبت کنن طفره بری اما دلت بدجور قنج میره..به هر حال واست با خانواده های دوست و آشنا صحبت می کنن و از وجنات داشته یا نداشتت میگن البته با کلی ذوق و خوشحالی تو این بین هم تو دیگه درست تموم شده و باید مقدمات رفتن به سربازی رو بچینی...باز یه دلهره ای مثه خوره می افته تو جون مامان و بابات که این بچه قراره تو کدوم دارقوز آبادی یعنی خدمت کنه ..؟ تو آماده میشی که بری مرد شی وقتی میری که اعزام بشی به خدمت یه چش مامانت خونه و یه چشش آه اما بابات با همه نگرانی هایی که داره با صبوری خاصی اونو دلداری میده و بهش میگه : بچمون خدمت میره که مرد بشه ...وخدایییش هم میری و مرد میشی ...و باز اونها تنها میمونن....دوران خدمتت هم با کلی دنگ و فنگ  و شاید چند روزی اضافه خدمت و کلی خاطره ریزو درشت سپری میشه دیگه نوبتی هم باشه نوبت ازدواجتت میرسه مامانو بابات یکی رو برات نشون کردن به تو هم پیشنهاد میدن و بسمه الله ..با موافقت تو همه چی رو به راه میشه و از این جای سفر عمرتو باید با همسرت ادامه بدی...مامان وبابات وبه خصوص بابا با همه مشقات و سختی ها سور و سات نامزدی و عروسی تو فراهم می کنن و تو سرخوش و شادمون از ازدواج وارد زندگی جدید متاهلی میشی ، برای خودت شخصیت مستقلی پیدا می کنی ، میری سر کار و خرج خونه و زندگی میدی و همه و همه چیزت میشه زن وزندگیت و برای همیشه تو غم و شادی با همسرت شریک میشی و دوران  خوب و خوشی رو شروع و سپری میکنی تا اینکه یه روز یه خبر به زندگیت رنگ و بوی دیگه ای میده ....(راستی الان اگه به خودت نگاه کنی می بینی که چقدر بزرگ شدی...!!) یه روز با ذوق و شوق همسرت میاد در حالیکه لپاش گل انداخته بهت خوش خبری میده که عزیزم داری بابا میشی....بابا داری میشی.....بابا داری میشی....بابا داری میشی....            


برچسب‌ها: از تو گفتن
+ نوشته شده در  نهم بهمن ۱۳۹۱ساعت   توسط آقای خاص  |