یاد روزگار شیرین
خاطرات نمکین
روزها و ماه ها و سال ها گذشت آن روز ها امروز از این فاصله دور حقیقتا حسرت انگیز و البته گاهی هم خنده آور به نظر میاد. روز و شب ها می گذشت مهم نبود چطور اما می گذشت یا در امتداد خیابان ها کش می آمد با پای پیاده یا سر از ساحلی خسته جان تر از خودمان یا هیجان انگیز تر در در مسیر جاده هایی بی هدف فقط برای رفتن و رفتن و رفتن
امروز ملال آور تر و وحشتناک تر از آنچه می پنداشتم شده رفیق روزگار گرد سپیدی به سر و صورتمان که ریخت هیچ ، بخشش وقتی دمی هم کلامی و همراهی در یک مسیر را از ما نیز دریغ کرد
راستش هیچ بنی بشری از آن روزگار غیر از کودکی که جگر گوشه ام شده پا به دنیای من نگذاشته همان ها که بوده اند هستند رفتگان رفتنتند ولی من سال هاست دور مانده از خویشم که بودم
گفتنی ها کم نیست خواستم بگویمت بودن خیلی ها مهم هست اگرچه گفته کابلی ها بود و باش زیاد است
14.01.1402
Hamburg
رفیق جانم
جاده را یادت هست
چه بی تابانه در هوایی که نفس گیر بود
و آسمانش سرخ
رو به مقصد کش می آمد؟
هنگامه جدایی
تلخ بود به سان اسماعیلی
که به قربانگاه می رفت
بی آنکه در قربانگاه
برایش معجزی آید
روح ماند و تن رفت
وطن ماند و دل کند
سکوتی در آمیخت به بغض
دل ما و دوستان دیگر شکست
.
.
شب مهتاب بی تو نه قراری ست
نه نای آنکه قدم از قدم بردارم
تا این سر پر سودا را
به تلالو نور ماه به دریا برسانم
نفس از کام این هوای مه آلود می گیرم
چشم به شبنم های سریده بر قامت گل ها
در سحرگاه تنهایی
میان من و ماه می دوزم
پرده پنجره را می کشم و
به انتظار خواهم ماند طلوع فردا را
چشم در چشم افق
و بوی شالی را عوض خرمن موهایت
در بستر سبز این دیار می بویم
چه شب ها چه سحرها
که قلم و تکه ای کاغذ بود وخیال
و تویی که بر سفره دل سطرها می گرییدم
در حالی که گل بوسه می بایست
از گونه هایت می چیدم
بپر ای خیال پرواز کن
آهنگ سفر را ساز کن
بگذر از میان ابر ها و برسان خود را
به دیار کسی که هر لحظه و هر جا
به وصالش می سوزم
خانه رویایی بود اگر تو هم با من
پشت این پنجره نظاره گر
کوه های بلند فراسو
رقص شالی های دشت
با نغمه باد بهاری بودی
هر دو باهم گوش
به عاشقانه های مرغان سحر می دادیم
چه می شد که بهار جوانی را
با بهار طبیعت می گذراندیم
چه می شد که زلف ها را
به هم می تابیدیم
چه می شد که نور ماه را
در خانه دل میهمانی می دادیم
چه می شد هرگز این عمر را
به حسرت فردا نمی دادیم
چه می شد با هم می بودیم
چه می شد که با هم می بودیم
منصور احمد@maahomeeh
Hamburg-Deutschland
12.04.2018
با نسیمی از هزار باغ بهشتی ات..
در این آسمان صاف
این انگار واقعیتی ست...
آمدنت را دوست دارم
ماندنت را بیشتر..!
ای پیچک پیچیده در آغوش من
با تو تمام من دیدنی ست..
با نوای ناسازگار روزگار..
هم مسیر باد و طوفانهای سخت.
گرد گردش ایام می گردند مردمان
جرعه حالی نیست
اندرون را کی بود از غم تهی
تا بتوان یکسر سرود
از خوشی و شادباش های زمان
وقتی می لرزد زمین
از لغزش های آدمی
وقتی می فروشد آدمی را آدمی
خانمک هُرم نفس هایت
عطر موهایت
همین حوالی ست..
خبر از آمدنت.،
پیش ما عمری ماندنت.،
درهمه جا جاری ست..
آمد قاصدکی
گفت دم گوشم آرام
وقت وداع با تنهایی ست..
سبز می بایستی سرود
شاد می باید خواند
وقت رقص و پایکوبی ست..
خانمک زودترک
نرم نرمک و آهسته نیا
دل ما مملو از بی تابی ست..!
عجبی نیست
اگر آمدی و دیدی
از شوق گل رویت
چشم ها پر بی خوابی ست..

درخت به ، رویش گلبرگ ها..
نم نم باران شد از گوهر ابر ها..
باد وزیدن گرفت ، بید ره رقص ها..
چلچله آواز کرد در پهنه ی دشت ها..
جویباران عزم کرده سوی رود ها..
باغ پر از گل نمود،معجزه ی رنگ ها..
مطرب به وقت بهار شاد کند نغمه ها..
مرغک نالان سحر برده ز یاد غصه ها..
ترنم شبنم صبح در خلقت برگ ها..
هوش ز سر می برد منظره ی کوه ها..
رسیده به لطف خدا ، پس از ماه ها..
هدیه ی گردش روزگار،بهترین فصل ها..
بهار یک هزار و سیصد و نود و دو خورشیدی
(آقای خاص)
پ.ن:عکس از درخت به حیاط کوچک مکانی ست که من در آن دمی می آسایم و در تنهایی های خویش غلت میزنم..
عکس :از mr. khas

آب پریا..
چه اندوهگین شدید..؟(آقای خاص)
به لعنتی دوست داشتنی..
به سرزمین دوردست می روی ، اما خسته و بی رمق به بخت بد تن در می دهی و در انبوه خلق اله غرق می شوی ، در شهری که به هوای دیدن یار رفته ای تنها قدم می زنی و کام پشت کام..ناگاه در می یابی که راهت باز به همان جای همیشگی یعنی کناره ی دریای سرزمین شمالی ختم شده و رو به افق دریا ایستادی و در هم و برهم در ژرفای افکارت عمیق شده ای..
جالب است عزیزه برادر اخیرن دوباری ست که بی هوا و بی برنامه همزمان مسیرمان به کناره ی دریا افتاد ، بی آنکه حتی پیامی برای قرار با هم گذاشته باشیم و جالب تر اینکه دیگر ظاهرن نیازی به قرار گذاشتن نیست و این بی قراری ها خود قراری شده است و ما را برای کام های لعنتی مان به کناره ی دریا می کشاند...
با احترام
به بزرگ عزیز..
بگذار تا بگذرد این روزهای سخت کسالت بار سخت طولانی..و دست از طلب بر مدار که قرار پس از بی قراری ست... و می دانم که مدت زمانی کوتاه نمی پاید که دنیا و ایام به کام خواهد شد و تو را آن لحظه متصور می شوم که در کنار محبوبت نشسته ای و لبخند به لب چای روی میز صبحانه را شیرین می کنی و شیرین کام خواهی بود و زندگی خوش را نوش خواهی کرد..
با احترام
به دستان لرزان و..
به داستان غم انگیزی که رقم خورد آنسوی دیر سکوت..
گفته بودی که با رویش اقاقی ها می آیی..!
سیر سکوت درهم شکستنی ست..
کافی ست در وقت بهار ترانه بخوانی..
اما من اینجا چه می کنم..؟
باز که تنها آمدم دریا
و تنها یاد توست در ذهن من باقی..
اصلن لعنت به همه ثانیه ها که بی تو گذشت و می گذرد..
باز از کدام کور سوی این دنیا
برای ساختن خانه عشق
خشت بهانه می ذاری..
سادگی های من هیچ
سلامم بده که صبوری ها از یاد رفتنی ست..
مرامی بگذار و مگذر
جانی دوباره من مرده را بده به لبخندی...
خیر است..!
خیر است..!
اینبار نیز فدای سرت ،
بار دگر در خود می روم فرو...
تا بهاری که تو بیایی و تو باشی و تو باشی و تو باشی..
(آقای خاص )
هنوز همان کولی بودن را دوست دارم...دوست دارم با همان شلوار کتونی قهوه ای که پاچه هاش ریش ریش شده و تیشرت سبزِ ، رنگ و رو رفته و یک کفش درب و داغون بزنم به دل خیابونا در امتدادشون مثله همین چند وقت پیشا کش بیام و سر به گریبان برده باز واسه خودم حدیث نفس کنم و عاشقانه هامو بیرون بریزم و به همه مردم نگاههای نافذ بندازم و عمیق عمیق شم تو سکوت و قدم به قدم بدون اینکه مسیری رو واسه ی خودم داشته باشم برم و برم....همون جور مثله سابق گم شم تو دل هیاهویای شهر...یا برم به قول: بهومیل هربال نویسنده چک تبار توی تنهایی های پر هیاهوی خودم...و ربع قرنی را که فقط برای خودم هست و گذشته را نگاه کنم و کامی عمیق بگیرم زندگی ام را بی آنکه تجدید نظری در مورد آن داشته باشم به جریان خودش وا بگذارم.از اتو کشیدگی بیزارم هنوز همان در خود فرو رفتگی را دوست دارم دلم میخواهد ربع قرن به ربع قرن از زندگی ام را که می گذرد تنهایی برای خودم جشن زوال عمر رفته را بگیرم و یکسره بیست و پنچ نخ را یکروزه به مناسبت گذشت آن ربع قرن بجای فوت کردن شمع دود کنم تا برود هوا همانطور که سالها دود شد رفت هوا..همیشه با به انتها رسیدن زمستان ، یک سال از عمر من نیز به انتها می رسد..درست در اواخر هر زمستان.. از کار روزگار ،من حتی در تقویم هم گمشده ام چنان که هیچ کس به فکر روزهای آخر زمستان نیست و تنها همه به شروع سال نو و آغاز بهار فکر می کنند آنقدر که دیگر حوصله این روزها را ندارند و فقط بی صبرانه منتظر اتمام آن هستند.البته باز جای شکرش باقی ست که در آخرین روز یک سال کبیسه پا به دنیا نگداشتم..دوست دارم این سالگشت را فقط به خیابانها بروم ، اتفاقات ریز و درشت گذشته را مرور کنم هی کام بگیرم و سکوت کنم و همان لبخند های ابلهانه گذشته و همیشگی را تحویل خودم بدهم شاید هم تو همین قدمها یکجا کنج دیوار یک حانه ای ، نیمکت پارکی ، ایستگاه قطارشهری برای رفع خستگی بنشینم و طبق عادت همیشگی قلم و تکه کاغذی از جیب بیرون بیاورم از همان تکه کاغذ هایی که زمانی برگه مرخصی شهری سربازی بود گاهی برگه مانده حساب عابر بانک یا بیشتر اوقات برگه های تبلیغاتی که تو این خیابون گردیها بدستم می دادند و روی آن شروع کنم به نوشتن واژه هایی که در سرم می چرخد چرا که هیچ وقت نتوانسته ام آنها را به خاطر بسپارم و می بایست داغ داغ روی کاغذ ببرم.بنویسم به رسم همیشگی ، که غالب عاشقانه ها را اینگونه سروده ام.می خواهم تا امسال خیابان ها را به جشن ربع قرن دعوت کنم و بیست و پنج ته سیگار نثارشان کنم و آنها نیز با همان صبوری همیشگی بی منت اجازه گام برداشتن و ادامه راه به من بدهند..این سالگشت را با خودم حسابی کار دارم می خواهم این سالگشت حتی از ریختن اشک هم دریغ نکنم خوصوصاً برای اتفاق تلخ آخری که در پایان این ربع قرن رخ داد ، مرگ غنچه نا شکفته ای را فریاد سکوت کنم که انتظار برای شکفتنش را بی صبرانه به نظاره گذشت زمان نشسته بودم . این سالگشت را میخواهم تراژدی خلق کنم کاش هوا هم مه آلود باشد و گرفته..نمی خواهم در این سالگشت سرخوش باشم می خواهم ابرو در هم کنم..می خواهم در این جشن پر هیاهو ژولیده باشم و خسته ،در هم شکسته و نهایت غم..می خواهم تنها نیمه های خالی جام گذشته راببینم و تهی اش را یک ضرب نوش کنم..تلخی اش را دوباره مزه کنم....می خواهم در این سالگشت یکجا چندین تار مو را یک شبه سپید کنم...سالگشت امسال راتنها خودخواهانه می خواهم با کامهای عمیق نابود کنم بی شادی بی هیچ کس بی همراه...
ناله هایم طوفانی اند امروز..
غم را به تن بر می کنم..
جام زهری تلخ را نوش..
و دیده را پر از تر می کنم..
تا نیاید آه عالم سوز من..
دل را از شرر یکسر می کنم..
جان به لب خواهم رساند..
منزل ویرانه ام آوارتر می کنم..
ظلمت شب های تلخ را..
بر روشن روز همسر می کنم..
این همه کین را از من مپرس
چون عمر گران پر پر می کنم..
سالها عشق را در مانده ام..
چه شبها بی وی سراسر می کنم..
تا نگیرم مزد غم از بار الهی..
با خود این سان سر می کنم..
(آقای خاص)
این همه ی چیزی ست که تو باید بدانی: اینکه من با زبان شیرین پارسی و با سادگی هر چه تمام تر بگویم که دوستت دارم..

هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره ، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟
(سهراب سپهری)
این عکس رو که همین شعر هم روش نوشته شده بود رو مدت ها پیش زمانی که به قول بعضی ها داشتم زکات عمرم رو تو خدمت می دادم از مجله 40چراغ کنده بودم و چسبونده بودم روی کمد زپرتی فلزی کنار تختم که بهم داده بودند.تخت من طبقه دوم بود.تختی که در اطاقکی کوجک روی مسیر مترو قرار گرفته بود.اطاقکی که معروف بود به اطاق افسرا ، اطاقی که با تمام کوچکی اش آنقدر خاطره ساز بود که برای همیشه در ذهنم باقی می مونه.هر وقت حالم گرفته بود همیشه زل می زدم به این عکس و دهها بار این شعر رو تو ذهنم مرور می کردم و تا به نقطه اوجش یعنی چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت..؟ که می رسیدم تاملی می کردم و هی با خودم زمزمه اش می کردم ..این عکس رو تا آخر خدمت داشتم با تموم شدن خدمتکندمش با خودم بردم .بماند که حتی یه بار به این عکس یک سرهنگ زورگوی بی هنر گیر داده بود شاید کار به اضاقه خدمت هم قرار بود کشیده بشه.گفتم بی هنر صد البته که جفاست اگر اینو در حقش بگم چون تبحریکه اون برای سیگار کشیدن داشت انصافاً ستودنی بود و واس خودش هنری داشت تو کام گرفتن لا مصب..لاکردار...بعضی اوقات مثه سگ ازش می ترسیدیم آخه یه هنر دیگه هم داشت که همچین زیراب ما درجه دار وافسرا رو پیش رئیس می زد که دهنمون آسفالت بود.اما خب یادش بخیر یه جر و بحث مشتی هم باهاشداشتم...تنها خاطرات خوشی که هیچ وقت آرزوی تکرار شدنش رو ندارم همون خاطرات خدمته چرا که خدمت یه بار ، خاطراتشم همون یه بار. گفتم که اطاقک ما روی مسیر مترو قرار داشت همیشه با خودم اونجا فکرمیکردم که وقتی مترو تو ایستگاه وای میسه تمام افکار آدمای توش قلیان می کنه به سمت بالای زمین وخودشو میرسونه به بالای تختم و میره تو مغز من ، یکی فکر بدهکاریاشو می فرستاد بالا ، یکی سرخوشی و عشقشو ، یکی فکرای پلیدشو ، یکی فکرهای گندیده شو ، بعضی موقع ها هم چند تا پکیج غیر اخلاقی و چشم جرونی هم از تو واگن های نزدیک به خانوما و از مغز دوست دختر و پسرایی که کنار در واگن سفت به هم چمبره زدند می رسید وهزاران مورد که حالا واسه خودش داستانها داره...من هم همه رو دسته بندی می کردم و در موردشون عمیق می شدم و فکر می کردم..هر بار که صدای مترو از زیر سرم با یه لرزش خفیف می اومد می دونستم که قراره محموله فکری جدید برسه...تیز خودم رو گوش به زنگ می گرفتم تا چیزی از دستم در نره و فکرای مردم رو بخونم و هوری بریزم توی مغزم ...اما همیشه برام فکرهای اون آقای راننده مترویی کهنمی دونم چرا نصفه شبا متروشو تنها و بی مسافر جا به جا می کرد جذاب تر بود ، تو تنهایی خودش عالمی داشت. اون دسته راننده مترو ها روزها واسه من فکر مردم رو به ایستگاه من می رسوندند و کار شونو با جدیتهر چه تمام تر انجام می دادند و نصفه شب که خودشون تنها می شدند به حال و روزگار خودشون فکر میکردند ، فارغ از اینکه افکارشون داره سوق پیدا می کنه به بالای دالون تاریک مترو و من لم داده رو آنکادر تختم تواطاقک ذهنیتشو نو دارم وارد مغزم می کنم..این مسئله باعث شده بود که دیوار ها هم برام شفاف بشن و وقتی تو خیابون راه میرفتم افکارو و صداهای مردم تو ذهنم می بپیچید و تصویرشون پیش چشمام میاومد....پشت دیوار هر خونه ای یه داستانی بود واسه خودش بعضی از افراد پشت همون دیوارها ، وقتی کهاونها تو مترو بودن تو مغزم افکار و پریشونی هاشون رو از قبل داشتم می دونستم...هزاران درس یاد گرفتم ازفکر های جورواجور همه و همیشه منتظر صدای رسیدن مترو بودم با همون لرزش خفیف...زل زده به عکس سهراب لم داده روی تخت....و چشم شسته داشتم به مسائل جور دیگر نگاه می کردم...
به عبارتی که سهراب گفته بود:
چشم ها راباید شست...جور دیگر باید دید....
یادت بخیر استاد خوشنواز ، من کودکی و نوجوانی ام را با نوای ساز دلنشین تو سر کردم آن وقت هایی که همیشه فضای منزل ما را با موسیقی خود طنین انداز می کردی و من سرشار از شور و شوق گوش می کردم و دل می سپردم و لذت می بردم..شاد می نواختی و به وجد می آمدم و وقتی که غم انگیز ساز می کردی ، انگار حزن تمام اتفاقات ناگواری را که برای بشریت گذشته بود را بر نتهای سازت جاری می کردی و هزار هزار نگفته را تنها به زبان آهنگ فریاد می کردی و اشک نیز بی اختیار بر چشمان من حلقه می بست...من عمیق می شدم ، دو کف دست را زیر چانه می بردم و چشم می دوختم به صحنه ی بی بدیل ارتعاش تارهای سازی که در آن رازها نهفته بود و تو چه زیبا می دانستی که کجا و برای که آنهمه را فاش کنی. نغمه پس از نغمه می نواختی و سرمست می کردی قناری خوشخوان خانه را که فقط به نوای ساز تو آواز می کرد...روح را به اسارت می کشاند پرده های سازت و در می آمیخت در جان ودل ...از تو همیشه خاطرات شیرین و غم انگیزت در ذهن من باقی ست و تا همیشه خواهد ماند.از خاطره ی اندوهبار روزی که ساز زیبا و رفیق همیشگی ات همان دلبرکت را که میراثی از سالهای دور برایت مانده بود را ناجوانمردانه روبودند و یا خاطرات شیرین محفل های بیادماندنی و کنسرت های مختلف که با پدر همراه تو بودیم و اما امروز سالهاست که تو پر گشوده ای از میان ما و من جوانی را سپری می کنم و به خواست پدر دست به ساز شده ام ، همان شنونده ای که سالها به جبر پدر هیچ سازی نیاموخته بود امروز اذن یافت که بیاموزد تا گذران روزهای سخت هجران و فراق یارش را به نغمه های همان سازی که تو می نواختی قابل تحمل تر نماید...
من رو به ساز آوردم ، می دانم که دیر است و استاد نیست که چندی از آن نغمه های غم انگیز را برای این روزهای درد فراق را به من بیاموزد...آری این روزها برای التیام این زخمه های روزگار انتظار رو به ساز آوردم و جایت استاد خالیست که بیاموزی که چگونه می توان دریای آلام و درد را ساز کرد و سکوت را به نغمه در آورد.چگونه می توان کوله باری از رنج که به سنگینی کوه بر دوش می کشم را لا به لای نت ها و پرده های ساز محبوس سازم و هر نغمه را به رازی از هزاران هزار ناگفته تبدیل کنم...افسوس افسوس...
استاد خوشنواز روحت شاد و یادت گرامی
پ . ن : دو زلفانت بود تار ربابم...
....ما بودیم قرارهایی که منتهی می شد به قراری کوتاه مدت در حال روزمان..خیابانهایی که ما را در امتداد کام های دلنشین دو لاقید لاابالی لعنتی سوق می داد و به گوارای تلخی قهوه کافه های درد و دل می کشاند.پرسه زدن های بالا و پایین ولیعصر و بلوار کشاورز ما را به مور مور می انداخت برای زلف به هم تابیدن و گفتن و گفتن از هر چیزی که زمانی را برای دور ماندن از درد های پیرامونمان باعث می شد.سرخوش سرازیر می شدیم به هر سویی که حرفی برای گفته شدن نمانده باشد...خنده و درد با هم در هم تنیده بود در مراوده هایمان که گاه تنها به منزلت پایین گذاشتن باری بود که انگار سال های سال بر دوشمان سنگینی می کرد..سالها باید بگذرد تا خاطرات تلنبار شده مان رنگ تعریف برای دیگرانی بگیرد که از نسل ما لعنتی شوند...؟!...او در سلوک بود و من سر در لاک او عمیق در سطرهای گاه و بی گاه و من چشم دوخته در امتداد خیابان.......
سهراب جان مرا ببخش دیگر چشمان را نمی توان شست و جور دیگر دید..
امروز مرغ ماشینی پرواز آموخت و بال پروازی به نام قیمت یافت...
امروز چشمانم به جمال اندوهگین کسی افتاد که در به درِ دارو بود...
آنطرف تر کسی آهن پاره و قارقارک به گزاف سودا می کرد...
نکند درخانه ی همسایه ، کسی به ستوه آمده است از آینده ی نا فرجام..؟
سهراب جان می گویند همه چیز عالی ست ، همه چیز پیداست...
من نمی دانم که چرا همه چیز جز بیلاخ پیش چشمان همه نا پیداست...
مهد فرهنگ به جا جا رفت ، یادم هست حرف از تمدن می زدیم هروز..!
بی ادبی شاخه گلی شد دست همه که بسپارند به یکدیگر
یا بهتر است که بنالم هدیه می کنند به همدیگر..
یقه ی من چرک است و یقه بهتر از ما ها (گلدار)
اما هنوز یادم هست پیراهنم مرتب درون شلوار باشد...
سهراب جان شرمنده که مثله تو دیگر کس نزاد که بتواند طور دیگر ببیند این روز ها را
کس نباید هم بتواند که چون ترا زاید...
هر روز باید به نظاره ی بالا رفتن یک چیز به عرش بنشینیم...
یا به یغما رفتن آرمانی که برایش خون دادیم...
پیشمان به سویی ست که نمی دانیم چیست و کجاست..؟
زخم خورده از خودی هستیم که معلومش نیست سخن باطل و راست....
کاش که هر که واژه را بد می بافت در این دار سخن...
جزایی به جز از صبر و تحمل نداشت...
سهراب جان می بایست که دیگر درست دید و شنید...
بی آنکه بشود معزل را هر جور دیگر موجه تر دید...
پ.ن:راستش این روز ها از واقعیت های رنچ آور که در چامعه می گذرد نمی توان گذشت و سکوت کرد..این روزها آنقدر حقیقت در همه رخنه کرده است که نمی توان درد را کتمان کرد...! و آهی از اعماق وچود نکشید.با متن فوق نمی خواهم خوش بیانی کنم ، تنها ذهن واره ای که از نظرم گذشت را بیان کردم و به رشته تحریر در آوردم و بطور قطع میدانم کسانی هستند که بسیار زلال و شفاف تمام آلام این روزها را واگویه می کنند و تلاش می کنند تا همتشان ثمر بخش باشد... امیدوارم تمام کسانی که تلاش برای بیرون رفتن از این بحران و مشقت ها می کنند موفق و پیروز باشند..تمام کسانی که قلم می رانند و کسانی که تفکر می کنند و کسانی که در اوج وجدان بیدار در عمل می کوشند...
دیگر پس از آن روز ها بر فراز کدامین آسمان بارانی یک شهر می توان در بالکنی خسته از اندوه دود دست جمعی نشست..؟ و به دور دست های شهر خیره شد و فکر را در پس ابر ها غلتاند و بر آشفتگی های روزگار مویه کرد ..؟ قاف این روز ها به بارانداز های لنگرگاههای دور دست چشم دوخته ، میم دوره های سلوکش را به حساب های رنگارنگ دیگران سوق می دهد ، آقای خاص در میان دوراهی همیشگی اش مانده است و وامانده ، سین کاف برای شکستن طلسم ، خود را به دست تغییرات سپرده است ، کمرنگ راضی از راضیست پس از اوقات تلخی که بر او گذشت ، آقای خسته ناپذیر خستگی های پشت میز برازنده اش را به پشت فرمان هم برای رسیدن به آنچه می خواهد کشیده است ، الف وقت در لباس بلدرچینی می گذراند تا صبح آزادی...
روزی پا به دنیا میذاری و همه دورت می چرخند و می خندند...تا مدت ها تر و خشک میشی همه لی لی به لات می زارن با اولین لبخند که می زنی انگار که دنیا رو به همه دادی کم کم شیرین کاری یاد می گیری ، وای که دیگه چه قند و نباتی شدی واسه همه..باز میگزره و میگزره تا اینکه زبون باز می کنی چهار تا کلمه عده بده می کنی بی اینکه بدونی حروف چیه واژه چیه فقط انگار داری ادای بزرگاتو در میاری اونها هم چه کیفی می کنن..!..هنوز خیلی کوچولویی می خوای سعی کنی دست و پا بزنی بری اینور و اونور بابا مامانتم تلاش می کنند تا دستات رو بگیرند و به تو راه رفتنو یادت بدن و تو هم دیر یا زود اول یاد میگیری رو پاهات وایسی و کم کم شروع می کنی مسافت آغوش مامانو باباتو راه میری و اولین باره راه رفتنت اتفاق می افته و اونجایی که برای بار اول راه میوفتی برای همیشه تو ذهن مامانو بابا میمونه .(شاید زیاد شنیدی که بابا مامانت از کجا راه افتادنت رو تعریف کنن...نه..؟) کم کم مامانت میخواد تو رو از شیر بگیره و نمی دونه که چطوری تو رو می تونه بعد از دو سال آزگار از محبوبت جدا کنه تا دیگه دهنت بوی شیر نده..حالا دیگه بابا مامان گفتنو یاد گرفتی ، احیاناً سر بغلی هم شدی..بهانه گیری رو یاد گرفتی گاهی الکی جیغ میزنی یا که گریه هم می کنی...به به بزرگتر شدی و می خوان از کهنه هم بگیرنت و تو هم شروع میکنی گند زدن به زندگی بنده خداها... حالا باید تا چند وقت هی یکی مچل تمییز کاری کثافت کاری های تو بشه خب البته اشکال نداره میگن بچه ای دیگه...اما انصافاً وقتهایی که معصومانه خوابیدی چهره مامان بابات دیدنیه وقتی با ذوق و شوق دارن به تو نگاه می کنن.. با توانایی محدودشون یه دنیا آرزو برات دارن اما خب حاضرن از گلوی خودشون بگیرن تو بخوری از خودشون بگذرن تا تو خوب بپوشی ، همه چیز برات فراهم باشه...با گذشت زمان از نوزادی و شیر خوارگی پا به دوران خردسالی می زاری فعل خواستنو رو یاد گرفتی اینو می خوام اونو می خوام می کنی...دایره کلماتت وسیع شده به حرف اومدی سوال میپرسی و سرشار از ندانسته هایی که شاید اصلاً دونستنش برای سن و سالت مناسب نباشه...مثلاً میپرسی خدا چیه ؟ یا اینکه بچه چه جوری به دنیا میاد..؟ و جوابت اینکه بزرگ شدی میفهمی....تو منتظر میمونی تا هرچه زودتر بزرگ بشی و چه زود هم بزرگ میشی میری مدرسه میری تو جمعی غیر از خانواده ، میری که درس بخونی حالا بابا که نه چون زیاد حوصله نداره مامان باید تو خونه به درسات برسه برات دیکته شب بگه صبح به صبح موهاتو شونه کنه لباس تنت کنه بفرستت مدرسه هیچ وقت شاید نمی فهمیدی که چه لذتی داره از این کار میبره .. کلاس اول ، دوم ، سوم و آموختن و آموختن انگار تو این مدت علاقه مند به یه کارهایی هم شدی نقاشی می کنی با هنر آشنا شدی ورزش دوست شدی و حتماً تیم مورد علاقه ات رو هم پیدا کردی یا اینکه مثلاً مامانت تو رو برده باشگاه کاراته تا دفاع شخصی رو به معنای واقعی یاد بگیری بابا هم که سخت کار می کنه..دیگر به حساب خودت انقدر بزرگ شدی که با هم سن و سالات تو کوچه بازی کنی هی کفش پاره می کنی و پدر بابای بیچارتو در آوردی ماشاله رشدتم که مثه سرعت بنزه ، تند تند باید واست لباس نو بخرن..عید به عید هم که کلاً نو نوار میشی آخه تو این سن سال دلت فقط به همین چیزا خوشه...به کلاس چهارم و پنجم میرسی سری تو سرا میشی تو هم سن و سالات ..دور بریات ازت میپرسن آینده می خوای چیکاره شی و تو هم کم کم با مفهوم ساختن آینده آشنا میشی ، از کودکی با تمام کردن دوران تحصیلات ابتدایی در میای کم کم بهت میگن نوجون گاهی بعد درس میری دکون بابات یا آشنا ها تا بیشتر تو جامعه باشی..حالا یاد گرفتی که بیشتر بیرون از خونه باشی البته تا زمانهایی که بابا مامانت بهت اجازه دادن و اما وای اگه بیرون باشی و دیر تر بیای خونه دیگه واویلاست اونها از غصه انگار خدایی نکرده دق کردن...اما انگار اونها دارن برات احساس خطر بیشتری می کنن تا مواظبت باشن.و تو شاید بدون اینکه از حال و روز اونها خبر داشته باشی فکر میکنی دارن زیاد بهت گیر میدن..نه اینطور نیست فقط اونها برات نگرانن و حق هم دارن...دیگه حالا نوجونی باید بد و خوب رو تشخیص بدی دیگه پشت لبات مو سبز شده ..رو پیشونیو صورتت پر شده از جوش هایی که بهش می گن غرور جوانی واقعاً هم که گاهی وقت ها غرور داری و سر کشی رو هم تا حدودی یاد گرفتی دنبال هوییت خودت میگردی می خوای کم کم خودت رو بزرگ نشون بدی البته که بزرگ شدی و این طبیعیه اما مطمئن باش که پخی نیستی و فقط داری تو سن بلوغ سیر می کنی و دچار توهمات بودی و این خانواده بودن که فقط تحملت می کردن شاید تو اون روزها قهر کردن و درگیر شدن با اونهارو هم یاد گرفتی..درسته..؟ بعد چند وقت آروم میشی آخه دیگه بالغ شدی به لحاظ جسمی. وارد مقطعی میشی که دیگه باید تصمیمهای جدی بگیری تو این مقطع بابا و مامان خیلی نگران انتخاب تو برای پیدا کردن دوست خوب هستن ولی ممکنه تو اشتباه کنی و راه تو اشتباه بری و اونها همیشه غصه بخورن اما اونها تو رو به دست خدا می سپرن و همیشه برات دعا می کنن...تو اوقاتتو با درس و کلاس و شاید انواع باشگاه یا سرگرمی های دیگه پر می کنی وهمیشه دلت می خواد که ازت حمایت بشه دنبال تحسین و کارهای افتخار آمیز میری که ممکنه درس باشه ممکنه ورزش ،هنر یا کارباشه بابا و مامان هم پشت تمام اتفاقات خوب زندگیت هستن..حالا خیلی سال از به دنیا اومدنت گذشته سالهای زیادی رو برات جشن تولد گرفتن و شمع سالهای زیادی رو فوت کردی و جوان شدی و رعنا باید خودت رو برای کنکور آماده کنی آخه خیلی دلت می خواد بری دانشگاه و ادامه تحصیل بدی و این خیلی تصمیم بزرگ و خوبیه و مامان و بابات هم راضی هستن اما دل تو دلشون نیست با خودشون میگن یعنی کجا قبول میشی یعنی باید ازت دور شن ممکنه که تو تنها بشی اما چاره ای نیست تو اونقدر بزرگ شدی از نظر همه که شاید تو تنهایی به زندگیت بتونی ادامه بدی...و تو هم یه جای دور دانشگاه قبول میشی و اشک های بابا و مامانتو می بینی که دو تا معنی میده یکی اینکه خیلی خوشحالن و یکی اینکه ناراحتن چون باید از تو جدا شن و تو به تنهایی باید بیشتر مواظب خودت باشی...نگران خورد و خوراکتن ، لباس های نشسته ای که از اون به بعد خودت باید زحمت شستنش رو بکشی ووووو هزاران چیز دیگه که اونها برات نگران میشن شاید از همه مهمتر اینکه تو اون سالها نکنه خدایی نکرده تو از راه بدر بشی...اما باز هم تو رو می سپرن به دست خدا...و تو میری برای طلب فیض علم به اصطلاح و فقط خدا می دونه که ازت چی در میاد بعد دانشگاه..با وارد شدن به دانشگاه یک ترم شاید هر و از بر تشخیص ندی اما یواش یواش چشم و گوشت وا میشه تازه می فهمی که افتادی وسط یه جمع مختلط پسر و دخترو طپش قلب پیدا می کنی و هوایی میشی و دور ورت میداره تازه می خوای بفهمی که عشخ چیه..؟روزهای سیاه و سفیدی رو تو دوران دانشجویی تجربه میکنی....گرسنگی ، بی خوابی شبای امتحان ، استرس نمره ووووو....اما تو این مدت ها چشم های مامان و بابا هم همیشه به در دوخته که کی پایان ترمات میرسه تا بری خونه و یک دل سیر بیبننت...شاید اونموقع یه لقمه خوش از گلوشون پایین بره چون تو کنارشونی..بابات هی برات تعریف میکنه که وقتی نبودی همیشه مامانت سر سفره بهش می گفته که یعنی الان بچم چی داره میخوره...؟شاید تو اون لحظه اشک تو چشای مامانت بوده که قل قل میرخته رو گونه هاش....تو الان دیگه یه جووون تحصیل کرده به حساب میای مدت ها هم دیگه از درست گذشته به قولی شاید زیر سرت هم بلند شده باشه ، کم کم بابا و مامان آرزو دارن سرو سامونت بدن و یه آستینی برات بالا بزنن شاید اگه باهات در مورد این قضیه صحبت کنن طفره بری اما دلت بدجور قنج میره..به هر حال واست با خانواده های دوست و آشنا صحبت می کنن و از وجنات داشته یا نداشتت میگن البته با کلی ذوق و خوشحالی تو این بین هم تو دیگه درست تموم شده و باید مقدمات رفتن به سربازی رو بچینی...باز یه دلهره ای مثه خوره می افته تو جون مامان و بابات که این بچه قراره تو کدوم دارقوز آبادی یعنی خدمت کنه ..؟ تو آماده میشی که بری مرد شی وقتی میری که اعزام بشی به خدمت یه چش مامانت خونه و یه چشش آه اما بابات با همه نگرانی هایی که داره با صبوری خاصی اونو دلداری میده و بهش میگه : بچمون خدمت میره که مرد بشه ...وخدایییش هم میری و مرد میشی ...و باز اونها تنها میمونن....دوران خدمتت هم با کلی دنگ و فنگ و شاید چند روزی اضافه خدمت و کلی خاطره ریزو درشت سپری میشه دیگه نوبتی هم باشه نوبت ازدواجتت میرسه مامانو بابات یکی رو برات نشون کردن به تو هم پیشنهاد میدن و بسمه الله ..با موافقت تو همه چی رو به راه میشه و از این جای سفر عمرتو باید با همسرت ادامه بدی...مامان وبابات وبه خصوص بابا با همه مشقات و سختی ها سور و سات نامزدی و عروسی تو فراهم می کنن و تو سرخوش و شادمون از ازدواج وارد زندگی جدید متاهلی میشی ، برای خودت شخصیت مستقلی پیدا می کنی ، میری سر کار و خرج خونه و زندگی میدی و همه و همه چیزت میشه زن وزندگیت و برای همیشه تو غم و شادی با همسرت شریک میشی و دوران خوب و خوشی رو شروع و سپری میکنی تا اینکه یه روز یه خبر به زندگیت رنگ و بوی دیگه ای میده ....(راستی الان اگه به خودت نگاه کنی می بینی که چقدر بزرگ شدی...!!) یه روز با ذوق و شوق همسرت میاد در حالیکه لپاش گل انداخته بهت خوش خبری میده که عزیزم داری بابا میشی....بابا داری میشی.....بابا داری میشی....بابا داری میشی....
در مه می غلتم..
آسمان همیشه صاف نیست
گاه نیز مثل این روزها پیش رویت معلوم نیست..
دستم دیگر به نوشتن از خودم و دیگران نمی رود ، این روزها فقط هوا ، هوای توست از تو نا گفتن نیز جفاست در این حال و روز...
دخترک سرزمین های سرد شمالی دور دست ها ، داستانمان را باید بر لوح سینه ی این جهان نگاشت که چه روز های اندوهباری بر من و تو گذشت..دریغ که فرصت های دل و دلدادگی می گذرد و ما در پس انتظار وصل دست و پا می زنیم..راستی که جایت خالی ست . این را همیشه گفته ام و خوب می دانم گیر این غمزدگی های مزمن لعععنتی لبخند توست در کنار شکستگی و خستگی های هم....
شکایت نمی کنم ، آه نمی کشم از این تقدیر، من و تو به پای هم سوختیم و خواهیم سوخت تا قصه ای جاودانه ای خلق شود که همه ما را تحسین کنند به این عشق مقدس...می دانم امروز خدا هم به حال ما می گرید اما او خود نگاشته است و ما نیز تسلیم..